خانه  |  فروشگاه  |  مجلات  | کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات

پدیدآورندگان  | محصولات  |  کتاب ریگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونیکی

ویژه نامه | حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » مجلات

کاربر: مهمان (خالی)

 

غرب دارد از خودش دفاع می کند

 

اشاره:



شما از نزديك شاهد بيداري اسلامي در سطح جهان اسلام بوديد، بارزترين مصاديق و نشانه‌هاي اين بيداري را در چه ديديد؟

به نظر من اين سؤال خيلي كلي است. بهتر است از اينجا شروع كنيم، از وقتي كه حضرت امام (ره) به تعبيري قطع‌نامه را قبول كردند، در قبول اين قطع‌نامه چند حرف كليدي زدند كه آدم را ياد جنگ احزاب و خندق دور مدينه مي‌اندازد، يعني دقيقاً امام اين واقعة تاريخي را دوباره زنده كرد. تقريباً، در موضع ضعف بوديم كه قطع‌نامه را قبول كرديم و در اين وضعيت امام قشنگ‌ترين مانيفست انقلاب اسلامي را ارائه كرد مبني بر اينكه ايران اسلامي، مأمن آزادي‌خواهان و مأمن مجاهدان خواهد بود. من به شما قول مي‌دهم كه سنگرهاي كليدي جهان اسلام را فتح خواهيد كرد. اين صحبتها از موضع كسي نيست كه مي‌خواهد قطع‌نامه را قبول كند بلكه از موضع كسي است كه با قدرت چيزي را به ديگري تحميل مي‌كند! اصلاً از موضع ضعف نيست، اصلاً چيزي به عنوان ضعف در اين جملات نمي‌بينيد. درست است كه ما در ظاهر قطع‌نامه را قبول مي‌كنيم ولي مثل اين است كه امام همة دنيا را به چالش فرا مي‌خواند. از وقتي امام تصميم گرفت از كويت به پاريس برود، به قول يك نويسندة فرانسوي، شروع تهاجم بنيادگرايي اسلامي بود؛ يعني شروع يك انقلاب اسلامي كه بعد اين انقلاب اسلامي باعث فروپاشي يك نظام، مثل نظام شرق شد. شكست روسها در افغانستان يكي از نشانه‌هاي فروپاشي بود، حركت افغانستان از انقلاب اسلامي ايران الگوبرداري شده بود. ما مي‌بينيم، به قول آن نويسندة فرانسوي امام با آمدن به پاريس، تهاجمش عليه فرهنگ غرب و نظام طاغوتي شروع شد و پس از آن نيز ما شاهد بيداريهاي جنبشهاي آزادي‌بخش بوديم.
بابي‌ ساندز يك انقلابي ايرلندي بود كه براي انگليسيها كار مي‌كرد اما بعدها با اعتصاب غذايي در زندان معروف شد. كسي كه روزهاي آخر
بابي ساندز را در زندان ديده بود از شيفتگي بابي ساندز به رهبري مي‌گفت و اينكه از امام و انقلاب اسلامي مي‌پرسيد. تازه اين در سالهاي اوليه انقلاب اسلامي بود يعني هنوز آن طور كه بايد انقلاب غرب را به چالش نكشانده بود. ما دو نهضت بيداري داريم، يك نهضت بيداري در كشورهاي اسلامي و يك نهضت بيداري در كشورهاي غير اسلامي. مثلاً در كشورهاي شرق آسيا، مثل چين و ويتنام يا مثلاً آن سرهنگ جي آپ ويتنامي كه فاتح نبرد دي‌ام‌بي‌فو بود در مورد امام و نگاه ضد امپرياليستي و ضد استعماري ايشان صحبت مي‌كند، در مورد انقلاب اسلامي و شخص امام ديدگاههايي داشت. اين تفكر امام، اين تفكر بيداري اسلامي از يك سو بيداري جنبشهاي آزادي‌بخش از سوي ديگر بيداري جنبشهاي غير اسلامي است. ما مي‌بينيم كه اين حركت روي آنها و متفكران غير مسلمان هم تأثير گذاشته است. مصاديق آن را در فلسطين، افغانستان و در جنگهاي بوسني مي‌بينيم. ما وقتي به بوسني رفتيم با يك‌سري تركهاي تركيه مقيم آلمان مواجه شديم كه به بوسني آمده بودند. براي اينكه مردم به آنها روي خوش نشان بدهند عكس امام را پخش كرده بودند!
در يك بندري به اسم بندر ايپيليت چند تا تركيه‌اي مقيم آلمان را ديديم و با آنها سلام و عليك كرديم وقتي خواستيم چند تا عكس به آنها بدهيم ديديم كه عكسهاي ما معمولي است در حالي كه آنها عكسهايي چاپ كرده‌ بودند كه خيلي باكيفيت بود. مصاديق بيداري كاملاً در بوسني پيدا بود. عارف ديويچ، يك فرمانده مسلمان بود كه بعدها در موستار به شهادت رسيد. وي مي‌گفت اگر بت‌پرستي در اسلام منع نمي‌شد، اگر مجسمه بت نبود، من مجسمه حضرت امام را درست مي‌كردم و در خانه هر روز به آن سجده مي‌كردم!
در تاجيكستان نيز اقبال زيادي نشان مي‌دادند و از ديدگاههاي انقلاب اسلامي استقبال مي‌كردند و آن نهضت اسلامي كه در تاجيكستان پاي گرفت دقيقاً از انقلاب اسلامي الگوبرداري شده بود. راهبرانشان دقيقاً از انقلاب اسلامي الگوبرداري كرده بودند، شهيد مزاري در افغانستان، سيد عبدالله نوري، رهبر نهضت اسلامي تاجيكستان، در افغانستان نيز غير رشيعياني چون احمدشاه مسعود، حكمت‌يار، رباني و ديگران همگي حركت خود را از مصاديق حركت انقلاب اسلامي مي‌دانستند.

انقلاب اسلامي آغاز موج بيداري اسلامي در جهان اسلام و به طور كلي در جامعة بشريت شد. چه انگيزه‌اي به خصوص بعد از جنگ، هنرمندان بسيجي ما را وا مي‌دارد تا پا را فراتر از مرزهاي جغرافيايي و ملي بگذارند و در سطح جهان اسلام و حتي خارج از جهان اسلام، در سطح جهان مستضعفان اثر هنري خلق كنند؟ يعني آن انرژي كه يك هنرمند را وا مي‌دارد كه از مرزهاي ملي پا فراتر بگذارد و اثر هنري خلق كند چيست؟

به ياد دارم حدود يك ماه قبل از قبول قطع‌نامه، با شهيد آويني دربارة اتفاقاتي كه در حال وقوع بود صحبت مي‌كرديم. همان موقع احساس بر اين بود كه در ارتباط با جنگ افغانستان در روايت فتح برنامه‌اي تهيه شود و درباره اين واقعه كار كنيم چون اين واقعه امتداد مقاومت در جبهه‌هاي خودمان بود يعني ادامة اين مقاومت را بايد در افغانستان، در فلسطين، در لبنان و جاهاي ديگر پيگيري مي‌كرديم.
سال 67 كه من به افغانستان رفته بودم، هيچ خبرنگار يا گروه فيلم‌سازي از ايران به افغانستان نرفته بود، اولين گروهي كه در همان سال براي فيلم‌سازي به افغانستان رفتند از طرف حوزه هنري و روايت فتح بود. من و آقاي جعفر خوش‌خو هر دو در روايت فتح بوديم اما مي‌خواستيم كاري مشترك بين حوزه هنري و روايت فتح انجام دهيم.
آن موقع آقاي نوري‌زاد مسئول واحد تلويزيوني حوزه هنري بود. يك سال قبل از اين موضوع، با آقاي نوري‌زاد در كردستان عراق در ارتباط با كار در افغانستان صحبت كرده بوديم. ايشان نظرش اين بود كه خود او هم بيايد، يعني با هم به افغانستان برويم كه البته آن موقع نشد و او نتوانست بيايد. من و آقاي جعفر خوش‌خو يك هفته بعد از قبول قطع‌نامه، به افغانستان رفتيم، يعني هنگام عمليات مرصاد. ما وقتي به عنوان اولين گروه فيلم‌سازي از ايران وارد افغانستان شديم چند ماه آنجا ما را اسير كردند و فيلمها و دوربينهايمان را گرفتند. آن سفر ماحصلي نداشت جز چند دستنوشته كه بعداً تحت عناوين «برچه‌هاي سرخ،كوچ‌هاي سبز» در سال 72 در دفتر ادبيات مقاومت به چاپ رسيد. اين پتانسيل بالفعلي كه در بچه‌ها بود با كار در افغانستان شروع شد. بالاخره طي چند سفر با همكاري شهيد آويني و آقاي نوري‌زاد توانستيم در افغانستان كارهايي انجام بدهيم كه نتيجه آن ساخت چند سريال از جمله «لعل بدخشان» شد.
انگيزه‌ ما براي كار در خارج از مرزهاي ايران، ديدگاه حضرت امام در ارتباط با انقلاب اسلامي بود. بعد از جنگ خيالمان از مرزهاي جغرافيايي راحت شد و با فراغ بال بيشتري مي‌توانستيم شاهد رشد بيداري اسلامي در كشورهاي ديگر باشيم. يعني آن موقع مجبور بوديم تحت گروههايي مثل روايت فتح، حوزه و... فعاليت كنيم. كه شايد هشتاد نود درصد ذهنشان در جنگ بود و لازم هم بود در جنگ باشد. اما پس از پايان درگيري با تجربه‌اي كه از قبل داشتيم مي‌توانستيم در وراي مرزهاي ايران كار كنيم.
در تاجيكستان هم كار كرديم و ما اولين گروه ايراني بوديم كه وارد تاجيكستان مي‌شديم. جنگهاي داخلي تازه شروع شده بود. ما از صحنه‌هاي جنگ فيلم و عكس گرفتيم اما ديگر اين فعاليتها ادامه پيدا نكرد. ما تنها گروهي بوديم كه از درگيريهاي تاجيكستان فيلم تهيه كرد كه الان هم به عنوان اسناد اين فيلمها حفظ شده است. ما يك چيز عظيم و ارزشمندي داريم؛ مثل تفكر حضرت امام (ره). اين تفكر فناناپذير است، تمام‌نشدني است. به خاطر اينكه آبشخور اين تفكر اسلام و تشيع است و اسلام هم فناناپذير است. انتها ندارد، چون دين خداست. هر كه آبشخورش اين تفكر باشد و از آنجا تغذيه بشود او هم فناناپذير مي‌شود.
بر اساس همين ديدگاه و تفكر بود كه راهي افغانستان، تاجيكستان، لبنان و فلسطين مي‌شديم. روايت فتح در پاكستان فيلم «نسيم حيات» را ساخت. در لبنان هم با شهيد آويني همكاري كرديم و «انقلاب سنگ» را ساختيم.

شما به عنوان هنرمند نسل اول انقلاب و جنگ، آن نگاه جهاني و آن نگاه جهاني وطني‌تان را از امام و اسلام ناب گرفتيد. به عبارت ديگر، شما در فضايي تنفس مي‌كرديد كه اين نگاه جهاني به شما منتقل مي‌شد، هنرمندان نسل دوم و سوم انقلاب چگونه بايد به اين نگاه دست پيدا كنند؟

يك زماني امام بود و ما از ايشان نيرو مي‌گرفتيم. الان هم با زمان امام هيچ فرقي نكرده، امام رفته، اما مقام معظم رهبري، آقا هست. ما الان از آقا نيرو مي‌گيريم، هيچ فرقي نمي‌كند بين من كه از امام نيرو مي‌گرفتم و شمايي كه زمان حيات امام هنوز به سني نرسيده بوديد كه وارد كار هنري بشويد. الان آبشخور ما ولايت فقيه است. امام مرز را تعيين كرد و فرمود «مراقب ولايت فقيه باشيد تا كشورتان آسيب نبيند.» يك دانش‌آموز از معلمي درس گرفت بعد خودش معلم شد چهار تا دانش‌آموز ديگر زير دست آن معلم دارند درس مي‌گيرند. نيروها و بسيجيها از بزرگان جنگ الهام مي‌گرفتند، ما به دهان حاج همت نگاه مي‌كرديم و در عشق او غرق مي‌شديم. به خاطر اينكه حاج همت خودش در خدا غرق شده بود. آيت الله سيد محمدباقر صدر يك جمله قشنگي دارد مي‌گويد «در امام ذوب بشويد همان طوري كه امام در اسلام ذوب شده.»
من تفاوت زيادي ميان اين دوره‌ها نمي‌بينم. فقط آن موقع جنگ بود. اين جنگ بازي مرگ و زندگي بود. ميدان آزمايش بزرگي بود كه هر كسي مي‌خواست مردانگي‌اش را ثابت كند، وارد اين بحران مي‌شد. اگر كسي مي‌خواست عشقش را به امام، به اسلام و به انقلاب اسلامي ثابت كند بسيجي مي‌شد و به جنگ مي‌رفت اما الان هم جنگ است. جنگ در جبهه خيلي راحت‌تر و ساده‌تر از جنگ الان بود. جنگ الان خيلي سخت است و پيچيدگي‌اش زياد است. مقاومت در اين جنگ شجاعت زيادي مي‌خواهد. تلفات اين جنگ خيلي سنگين‌تر از آن جنگ است. تلفات آن جنگ به بهشت مي‌رفتند و تلفات اين جنگ به جهنم!

آيت الله خامنه‌اي مي‌فرمايند «هر ارزشي كه در قالب هنر نگنجد ماندني نيست.» به نظر شما، ارزشهاي انقلاب اسلامي كه ماهيت جهان‌شمول هم دارد و در جريان دفاع مقدس نيز احيا شد، تا چه حد توسط هنرمندان بعد از جنگ، در قالب هنر گنجانده شد؟ يعني هنرمندان نسل دوم و سوم براي ارائه اين ارزشها به مردم ايران و جهان چه كردند؟

متأسفانه اكثريت جامعه هنري ما نتوانسته پابه‌پاي انديشه‌هاي انقلاب اسلامي پيش برود. در ميان ساير هنرها، شايد تنها شعر توانست خودش را با انقلاب اسلامي هم‌گام كند اما متأسفانه بقيه عقب ماندند و بعضي از هنرها به خصوص هنر سينما، بر عكس هم شد. يك جاهايي به نظر مي‌رسد كه هنرمند مي‌خواهد از دين و انقلاب انتقام بگيرد! بله، ما مي‌توانيم اين ارزشهاي اسلامي را در قالب هنر به دنيا معرفي كنيم؛ در قالب شعر، قصه، فيلم، رمان. ما مي‌توانيم ارزشها را معرفي كنيم. اما به شرطي كه اول اين ارزشها را براي خود تقويت كنيم و بعد تصميم بگيريم كه تا چه حد مي‌توانيم آنها را در جهان منعكس كنيم.
عموماً سينمايي كه طي اين بيست سال انعكاس پيدا كرده سينمايي منفعل بوده تا يك سينماي داراي ارزشهاي انقلابي! يك سينماي سانتي مانتاليست و سوسولي معرفي كرديم! شما وقتي فيلمهاي جشنواره فجر امسال و سال گذشته را مي‌بينيد به اين نتيجه مي‌رسيد كه انقلاب اسلامي به كجا رسيده و سينماي ما كجا قرار دارد! حالا شعر قصه‌اش فرق مي‌كند، ادبيات مقاومت و ادبيات جنگ قصه‌اش فرق مي‌كند. مراكزي مثل دفتر ادبيات مقاومت و حاج مرتضي سرهنگي، در اين زمينه كولاك به پا كردند. شما وقتي مي‌توانستيد معني حرف من را درك كنيد كه در كنفرانس بوسني حضور داشتيد.
وقتي در اين كنفرانس، آقاي سرهنگي در مقابل كساني قرار مي‌گرفت كه از فرانسه، كانادا و جاهاي ديگر آمده بودند، تازه آدم به بزرگي اين مرد پي مي‌برد. ايشان كاري كرد كه باعث تحقير و تعجب آنها شده بود.
در ايران، ارزش كار مرتضي را نمي فهمند فقط وقتي پي به ارزش اين كار مي‌برند كه آن را در خارج از ايران ببينند. وقتي به ارزش اين كار پي مي‌برند كه آن را با كتابهايي كه بعد از جنگ جهاني دوم در فرانسه چاپ شده مقايسه كنند. كاري كه مرتضي سرهنگي و دفتر ادبيات مقاومت انجام داده، با كاري كه بقيه در زمينه ادبيات مقاومت تا حالا انجام داده‌اند اصلاً قابل مقايسه نيست و از نظر كيفي در سطح خيلي بالايي قرار دارد.
اين كار وقتي خودش را به خوبي نشان مي‌دهد كه در تقابل با ديگران قرار بگيرد... پهلواني رضا‌زاده وقتي بارز مي‌شود كه پهلوانهاي ديگر را كنار بزند.
وقتي آدمهايي مثل مرتضي سرهنگي از گوشه و كنار دنيا يك جا جمع مي‌شوند آن موقع مي‌بينيد كه آقاي مرتضي سرهنگي چه كار كرده و چقدر كار كرده؟ در جاي ديگر در مورد مجله «كمان» هم بي‌انصافي كردند و آن قدر اشتباه استراتژيك انجام دادند تا اينكه بالاخره تعطيل شد؛ در حالي كه يك رقم پايين مثل يك ميليون تومان در ماه مي‌توانست اين مجله را سر پا نگه دارد. واقعاً اين مبلغ در مقايسه با هزينه‌هايي كه صرف سمينارهاي بي‌حاصل مي‌شود خنده‌دار است.

شما بارها شخصاً از نماي بيروني انقلاب اسلامي، يعني وراي مرزهاي ملي، نظام اسلامي ايران را مشاهده كرديد، به نظر شما اين نماي بيروني انقلاب چه شكلي است؟

دو نگاه مطرح است. يكي نگاه دوستان انقلاب و يكي نگاه دشمنان آن. هر دو در يك زمينه اشتراك دارند و آن اين است كه در مقابل قدرت اين انقلاب، هر دو سر تعظيم فرود مي‌آورند. هر دو اذعان مي‌كنند كه اين حركت قدرتمندي است، يعني دشمنان انقلاب هم به اين معترف‌اند كه انقلاب اسلامي حركتي كاملاً مردمي، بدون كوچك‌ترين كمكي از طرف يكي از قدرتهاي شرق و غرب بوده است. هر دو بر اين امر واقف‌اند كه ارزش بسيجيها را در خارج از ايران مي‌توان درك كرد. مثلاً وقتي ما به سارايوو رفته بوديم با يك زنداني صرب به اسم «هيراگ» مصاحبه كرديم. او سر 85 نفر را با دست خودش بريده بود! يك جوان 24 ساله. از اين 85 نفر، 45 نفر زن بودند كه به همه آنها تجاوز كرده بود. شما وقتي آنجا مي‌روي، ارزش بسيجيها را مي‌فهمي. در بستان عراقيها به زن و دختران تجاوز كردند و گور دسته جمعي درست كردند.
در تاجيكستان، افغانستان، بوسني، كشمير هم از اين نمونه‌ها زياد هست. حتي اگر فرض كنيم بسيجيها براي انقلاب و اسلام هيچ كاري نكرده باشند همين كه جلوي اين عده ايستادند كار بزرگي كردند و در حقيقت از «ژن ايراني» محافظت كردند. اگر مقاومت و مبارزات بسيجيان نبود و پاي عراقيها به شهرهاي بزرگ‌تري مثل تهران مي‌رسيد، همان بلايي را سر زنان و دختران مي‌آوردند كه در بستان آوردند.
اگر در بوسني هم نيروي بسيجي بود اجازه نمي‌داد يك صرب آن همه بلا سر زنان مسلمانان بياورند.
خيلي جالب بود، در جنگ بوسني مي‌گفتند، بسيجيها و سپاهيها آمدند. در يك روزنامه كروات تيتر درشتي زده بودند كه «سپاه محمد» آمد! آنها را با سربازان و تفنگداران آمريكايي و سربازان ارتش سرخ مقايسه كرده بودند كه مثلاً هيكل اين سرباز آمريكايي يا روس يك متر و فلان قدر، تجهيزات روسي و آمريكايي اين قدر يا مثلاً در شبانه‌روز اين قدر راه مي‌روند... بعد گفته بود اما اين بسيجي بدون پوتين و كلاه‌خود نظامي با يك كتاني و لباس ساده و يك اسلحه توانسته ارتش بزرگي مثل ارتش عراق را در هم بشكند. همين روزنامه در ادامه نوشته بود كه همين بسيجيها طي 24 ساعت توانستند طومار گارد رياست‌جمهوري عراق را با آن همه تجهيزات و آموزش در هم بپيچند و فاتحه گارد خوانده شد! اين روزنامه يك طوري به اروپا هشدار مي‌داد كه اگر جنگ بوسني، تمام نشود و اينها بيايند، هيچ چيز جلودارشان نيست! اينها فهميدند بسيجي چيست و چطور مي‌جنگد. بعد از جنگ بوسني و قتل‌عامهاي چچن، بعد از وقايع قره‌باغ، بعد از آن وقايعي كه در كشمير و لبنان و جاهاي ديگر پيش آمد و بلاهايي كه سر مسلمانها آوردند و ارتش كفار ريختند در شهرهاي مسلمان‌نشين و قتل‌عام كردند و كشتند و بردند. تازه آن چند نفر مخالف جمهوري اسلامي ايران كه در اروپا بودند، فهميدند كه بسيجيها چه كرده‌اند.
وقتي آن طرف مرز مي‌رويد واقعاً عظمت امام را مي‌بينيد. در جاهاي مختلف دنيا آدمهاي گردن‌كلفت از امام حرف مي‌زنند و آنجا تازه فهميدم كه چه نعمتي را از دست داده‌ايم! انقلاب چه كرده؟ ما خودمان در واقعه بوديم، نمي‌دانستيم شاه كيست و اين مردم چه كسي را از صحنه خارج كرده‌اند.
امام با دست خالي و بدون درگيريهاي نظامي چندين و چند ساله و سالها مبارزات چريكي، توانست انقلاب را به ثمر برساند. بعد از مقايسه امام با رهبران بزرگ دنياست كه مي‌توان به عظمت ايشان پي برد.

اواخر دهه شصت تا اويل هفتاد، مسئله انتفاضه اول و جنگ بوسني، الهام‌بخش خيلي از هنرمندان ايراني براي خلق آثار هنري و پرداختن به ابعاد جهاني انقلاب اسلامي و موج بيداري اسلامي در دنيا بود. ما طي پنج شش سال اخير شاهد تحولات پرشتابي در دنياي اسلام بوده‌ايم؛ از پيروزي حزب‌الله لبنان در خرداد سال 79 تا شكل‌گيري انتفاضه، از مسئله انفجارهاي 20 شهريور، تا حمله آمريكا به افغانستان و اشغال عراق، اسلام‌ستيزي در اروپا، منع حجاب و تحولات اين چنيني در دنياي اسلام؛ چرا اين تحولات آن طور كه بايد و شايد هنرمندان ما را به حركت وا نمي‌دارد؟

هنرمندان اين مملكت از وقايعي كه اتفاق مي‌افتد دور هستند، مثلاً چند تا نقاش داريم؟ فكر مي‌كنيد چند نفر داريم كه كارشان گرافيك و پوستر باشد؟ شايد 500 نفر! چند نفر از اينها درباره واقعه‌اي مثل بوسني كار كردند؟! پنج نفر! سيد حميد شريفي فقط 20 پوستر زد، آن هم به خاطر اينكه دغدغه‌اش بود. هنرمند وقتي نسبت به مسئله‌اي مثل حجاب در اروپا دغدغه‌‌اي نداشته باشد اصلاً وارد عمل نمي‌شود. هنرمنداني هم كه وارد اين حيطه‌ها شدند از سوي نظام مورد حمايت قرار نگرفتند. يعني اصلاً نظام از اين جريانات هنرمندان مسلمان و بچه بسيجيها كه در بوسني كارهايي كردند، حمايت نكرد! مثلاً در زمينه انقلاب سنگ، انتفاضه اول و دوم هم مي‌بينيم همان هنرمنداني كه آن موقع بوسني را كار كردند، فقط همانها هستند و افراد جديدي وارد اين عرصه نشده‌اند. چرا؟!
چون اصلاً نظام از اين قصه حمايت نكرده. و هر چه بوده حركتهاي خودجوش كاملاً فردي بود؛ نه حركتهاي جمعي. در جنگ هم همين اتفاق افتاد و باز بخشي از هنرمندان در اين عرصه حضور پيدا كردند.

آيا نظام رسمي كشور از كارهاي پراكنده‌اي كه در مورد بوسني و انتفاضه اول شروع شده بود به شكل مالي حمايت مي‌كرد يا اينكه اين حركات خودجوش بود؟

اين هنرمندان هم بايد ارتزاق كنند، براي كشيدن يك تابلو، يا خلق اثر هنري هنرمند بايد وقت بگذارد. اين طور نيست كه يك هنرمند ده تابلو بكشد و هر كدام را ده ميليون بفروشد و حالا بخواهد 20 تابلو براي دلش بكشد! اين هنرمندي كه دغدغه‌اش بوسني و انقلاب سنگ بود همين كار را كرد. مثلاً كساني در زمينه پوسترهاي مقاومت كار كردند كه از كمترين بضاعت و امكانات برخوردار بودند.
متأسفانه هنرمندان ما در ارزش‌گذاري به كار، در تنگناهاي شديد اقتصادي قرار دارند. همين سيد حميد شريفي، كاظم چليپا، حسن ياقوتي، وزيريان و دكتر گودرزي در مضيقه روزمره‌شان ماندند به خاطر اينكه اگر بخواهند آن طوري كار كنند. پس بايد كار را اثر براي انديشه و دلشان انجام بدهند اما از آن طرف هم بايد ارتزاق كنند. اينجاست كه بايد ارشاد از اينها حمايت كند، يعني بايد اين مسائل جزء دغدغه وزارت ارشاد جمهوري اسلامي ايران باشد كه تا به حال نبوده! يعني جريان كلي وزارت ارشاد در اين 20 سال، منفعل بوده، حتي در زمان جنگ هم منفعل بوده.

اگر مشكل مالي و مسئله بودجه كارهاي هنري ابعاد جهاني انقلاب اسلامي و بيداري اسلامي، حل شود فكر مي‌كنيد هنرمندان ما به اين سمت حركت كنند؟

من نمي‌گويم به هر هنرمند يك خانه بدهند. من پنج سال تمام قبل از اينكه آقاي خاتمي دستور بدهد كه عكسهاي رضا برجي خريداري شود كه در عرض يك هفته همه خريداري شد، چهار سال تمام در اين مملكت بي‌كار بودم. بالاخره بايد اتفاقي بيفتد، همه اين بچه‌ها شاهدند. من در بدترين شرايط مالي و جسمي به سر مي‌بردم. حدود بيست ميليون براي دارو بدهي داشتم؛ اين غير از آن مبالغي بود كه اين طرف و آن طرف مي‌دادم. بعد عكسها را هم به شهرداري فروختيم. الان اتفاق افتاد. اما انگار رضا برجي يك كار خلاف شرع انجام داده كه مثلاً عكسهايش را به شهرداري فروخته! الان يك خانه دارم. قبلاً دغدغه همين خانه را هم داشتم. با پول اين عكسها من توانستم اين خانه را تهيه كنم. حالا ديگر مدتي از اجاره و قرض فارغ شدم. اما اگر مي‌دانستم بعد از فروختن عكسهايم به شهرداري، چه اتفاقاتي مي‌افتد به سيدالشهدا يك قدم جلو نمي‌‌توانستم . من اگر اين كار را كردم اين عكسها را جايي در اروپا از من يك ميليون دلار مي‌خريدند، اما بعد هم مي‌گفتند اين را بفروش و بيا اينجا و پنج سال براي ما كار كن و... اما من اين را نمي‌خواستم.
منظور اين است كه تا هنرمند دغدغه نان شبش را دارد، نمي‌شود از او خواست كه يك اثري خلق كند. وقتي هنرمند اين مملكت دو ماه يك بار هم نمي‌تواند براي بچه‌اش گوشت بخرد توقع چه شاهكاري را از اين هنرمند مي‌توان داشت؟ با چك‍ّه روحيه‌اي هنرمند مي‌تواند يك تابلو بكشد، وقتي كه بچه‌اش دو ماه است گوشت نخورده، اجاره خانه‌اش فلان قدر شده، سقف خانه‌اش چك‍ّه مي‌كند و هزار بدبختي دارد؟! نمي‌شود. بايد حداقل زندگي براي هنرمند فراهم شود تا بتواند مدتي با فراغ خاطر به اطرافش نگاه كند و ببيند چه خبر است. متأسفانه در حال حاضر هنرمند را در ايران درگير كرده‌اند. كساني كه پوسترهاي عاشورا را كار مي‌كنند همانهايي هستند كه پوسترهاي مقاومت هم كار كردند.

كسي به اين گروه اضافه نشده. علت چيست يعني ما در عرصة فرهنگي، توليد مثل نداشتيم يا اينكه آن نگاه متعهدانه هنرمندان نسل اول انقلاب به نسلهاي بعدي هنرمندان منتقل نشده است؟

در زمان جنگ اكيپ روايت فتح از رئيس، راننده، آبدارچي، فيلمبردار، دستيار، عكاس و... همه به يك ميزان حقوق مي‌گرفتند. من نمي‌گويم اين عدالت است يا نيست، شايد اصلاً عدالت نباشد كه آبدارچي با رئيس يك حقوق بگيرد. اما مي‌خواهم بگويم كه اين توازن در روايت فتح اتفاق افتاد. چون آقا مرتضي بعد از جنگ مي‌گفت كه ديگر توقع كار گروهي مثل روايت فتح، عقلاني نيست. به خاطر اينكه نگاه كلي اجتماع عوض شده. «آن حكومت عشق بود و اين حكومت عقل، در حكومت عشق همه چيز عشق است.» شما در جبهه سلماني مي‌رفتي و يك صلوات مي‌فرستادي، سلماني هم شلوارش را به خياط مي‌داد و يك صلوات مي‌فرستاد، سلماني و خياطي ناهار مي‌خوردند يك صلوات مي‌فرستادند. همه چيز صلواتي بود، چون كسي به پول احتياجي نداشت! چرا مي‌گويند در زمان حكومت حضرت صاحب‌ (عج) همه چيز صلواتي مي‌شود؟ آقا مرتضي مي‌گفت: «آن موقع جنگ بود، امام بود و بسيجي بود، الان جنگ نيست، امام نيست و چيزهاي ديگر هم نيست.» من مي‌گويم نگاه عقلاني شده، جايي كه نگاه عقلاني شود، از آن قضيه توقع عقلانيت هست، يعني رضا برجي شش ماه رفت افغانستان و آمد فقط حقوق خودش را گرفت!
من و حسين براي ساختن فيلم در افغانستان پول قرض كرديم! در سارايوو، دوربين عكاسي‌ام را فروختم كه بتوانم به تهران برگردم! در همين سفر اخير به عراق روزي كه آمريكاييها از موصل اخراجم كردند. تا صبح در خيابان راه رفتم تا پول به هتل ندهم و آن طور شد كه با آن وضع وحشتناك موج انفجار مرا گرفت. فقط براي اينكه 100 دلار پول هتل ندهم! ما اين طوري كار مي‌كنيم. در عراق بعضي خبرنگارها روزي يكي دو هزار دلار حق مأموريت مي‌گيرند! چهار نفر آدم، با پنج هزار دلار رفتيم، كار كرديم، فيلم گرفتيم و عكس گرفتيم و برگشتيم. تنها خبرنگاراني كه از سقوط بغداد فيلم گرفتند من و آقاي غفوري بوديم، چند اكيپ تلويزيوني در عراق بودند كه هيچ كدام نتوانستند از سقوط بغداد فيلم بگيرند.
اكيپ ما بود كه از پايين كشيدن مجسمه صدام در عراق فيلم گرفت. اگر كل اكيپهايي كه از تلويزيون به عراق رفتند توانستند دو تصوير از پايين كشيدن مجسمه‌ها نشان بدهند؟!
چون متأسفانه اين تفكر در صدا و سيما حاكم نيست. متأسفانه فقط هدف اين است كه يك كاري كرده باشند. بوسني هم فاجعه ديگري بود. ما با خون دل كار مي‌كرديم، دو هفته در بيمارستان بودم، با چه رنجي به ايران برگشتم، به خاطر اينكه هيچ كس به هيچ كس نيست! فكر مي‌كنيد اگر سفارت جمهوري اسلامي بفهمد من در بيمارستان افتادم يك ريال مي‌دهد؟ سفارت مي‌خواهد كاري كند الان دو سه هزار ايراني زنداني هستند برود به وضع آنها رسيدگي كند. آخر آنها هم آدم‌اند، خلاف كردند، هر كاري كردند، بايد به وضعشان رسيدگي شود و...
او ضمن اشاره به عكسها مي‌گويد اين روزي است كه كركوك سقوط كرد. اين رضا گنجي است. اين هم من و سليم غفوري هستيم. ما در كردستان عراق چهار پنج اكيپ بوديم. آنها آن روز كجا بودند؟ فقط مي‌گويند د‌َه اكيپ به عراق فرستاديم. پس كو؟ انفجار پارسال يا پيرارسال عاشورا در كربلا سه بمب منفجر شد. تنها كسي كه از وقايع انفجار فيلم گرفت آقاي سليم غفوري بود.

به خدا، بچه‌ها بيش از توانشان كار مي‌كنند. اگر با همين كساني كه پوسترهاي عاشورا را كار مي‌كنند صحبت كنيد به شما مي‌گويند كه با چه خون دلي اين كارها را انجام داده‌اند. يا مثلاً در جاي ديگر مي‌بينيد پنجاه تابلو از عاشورا روي ديوار رفته اما بيننده نمي‌داند كه به خاطر اينكه، اين پنجاه تابلو روي ديوار برود چند نفر خون دل خورده‌اند؟ آخر نظام ما، نظام جمهوري اسلامي است. ما كه در آمريكا كار نمي‌كنيم يا تحت حكومت لائيك تركيه كه نيستيم. در جمهوري اسلامي كه من نبايد براي روي ديوار بردن چهار تا پوستر عاشورا خون دل بخورم!

من فكر مي‌كنم كه دغدغه‌هاي دهه هفتاد مانع از اين نشده است كه شما هنرمندان، در صحنه‌هاي مختلف جهان، ابعاد بيداري اسلامي را پوشش بدهيد. اما سؤال اين است كه ساير هنرمندان چرا به اين فضا وارد نشدند؟

الان هشت سال است كه بحث گفت‌وگوي تمدنها مطرح شده. بگذاريد چند خاطره بگويم تا ببينيد اين كارها چگونه انجام شده است.
وقتي من و حسين جعفريان به كابل رفتيم، سفير جمهوري اسلامي ايران در كابل از ما پرسيد: «كجا مي‌خواهيد برويد؟» گفتيم: مي‌خواهيم به شمال افغانستان برويم تا از آواره‌هاي تاجيك فيلم بگيريم.» گفت: «چرا؟» گفتيم: «مي‌خواهيم از جنگهاي داخلي تاجيكستان فيلم تهيه كنيم.» گفت: «بي‌خود نرويد. هيچ ايراني آنجا نيست.» گفتم: «خب نباشد! سوزي پراس، خبرنگار BBC، يك زن است كه از مرز تاجيكستان و افغانستان گزارش تهيه مي‌كند و مي‌فرستد؛ اما ما به عنوان يك ايراني مسلمان، هم‌زبان، هم‌دين و هم‌مسلك نرويم ببينيم آنجا چه اتفاقي دارد مي‌افتد؟! آيا من نبايد به عنوان يك خبرنگار حرفه‌اي با اين موضوع برخورد كنم؟ حرفة خبرنگاري ايجاب مي‌كند كه در دل بحران بروم و ببينم چه خبر است. اصلاً اسلام را هم در نظر نگيريد، اينها مگر در حوزة استحفاظي ايران بزرگ نيستند، سمرقند، بخارا و اينها؛ پس به خاطر اينها هم كه شده بايد برويم ببينيم چه خبر است؟»
به رغم مخالفت ايشان، ما رفتيم. داخل تاجيكستان، همراه مجاهدان تاجيك با تيوپ از رودخانه رد شديم. موقع بازگشت هر دوي ما به شدت دچار شكستگي و جراحت شديم. بالاخره با وضع اسفباري، خودم را به شهري به نام طالقان رساندم. طي دو سه روزي كه حسين در فيض‌آباد بود هر چه تلاش كردم نتوانستم براي بازگرداندن او يك هلي‌كوپتر فراهم كنم.
حسين جعفريان هم با همان وضع، با كاميون به نزديك قندوس مي‌رسد، ماشين چپ مي‌كند و گچها دوباره مي‌شكند. بالاخره با اين اوضاع به كابل رسيديم. از ايران يك هيئت ميانجي به كابل آمده بود. تا بين گروههاي مختلف در افغانستان ميانجي‌گري كند. رئيس اين هيئت، آقاي بروجردي، همراه معاون وزير خارجه و سفير آقاي نجفي و چند نفر ديگر همراه اين هيئت بودند. وقتي به كابل رسيديم سفير ما را ديد و گفت: «نگفتم نرويد، حالا اين وضع خوب است؟!»
گفتم: «حالا كه داريد به ايران مي‌رويد ما را با خودتان ببريد.» گفتند: «ما به دبي مي‌رويم و از آنجا به ايران بر مي‌گرديم.» گفتم: «خب باشد اشكالي ندارد.» اما معاون وزير خارجه گفت: «براي پرستيژ هيئت خوب نيست كه يك نفر با برانكارد بيايد!» من از آنها خواستم با توجه به وضعيت بد حسين جعفريان و شكستگي كمرش و احتمال آسيب‌ديدگي نخاع، او را با خودشان ببرند. اما آنها راضي به اين كار نشدند. سپس از آنها خواستم قدري به ما پول بدهند تا با هواپيما حسين را به دهلي و از آنجا به تهران ببرم. آنها قبول كردند و قرار شد فرداي آن روز ساعت ن‍ُه صبح آنها را ببينيم؛ اما آقايان ساعت هفت كابل را ترك كردند! من و جعفريان مجبور شديم سي و چند روز همان جا بمانيم. نتيجه اينكه يكي از پاهاي حسين جعفريان قدري كوتاه‌تر است.
آلفرد يعقوب‌زاده، خبرنگار ايراني، كه براي يك آژانس فرانسوي كار مي‌كند وقتي در چچن مجروح مي‌شود، آقاي شيراك از آقاي يلتسين مي‌خواهد كه آتش‌بس اعلام كنند تا اورژانس هواپيمايي فرانسوي بتواند در فرودگاه گروزني فرود آمده، آلفرد يعقوب‌زاده را با خود ببرد. اورژانس هواپيمايي فرانسه در فرودگاه گروزني يعقوب‌زاده را سوار مي‌كند و به فرانسه مي‌برد.
ژاك شيراك در بيمارستان به عيادت او مي‌رود و به او نشان شواليه مي‌دهد و پرداخت هزينه كرايه هواپيما را كه شصت هزار دلار بوده تقبل مي‌كند. اما با ما چه كردند؟ دو خبرنگارشان را در درگيريهاي كابل تنها گذاشتند و رفتند و گفتند: «به پرستيژ هيئت بر مي‌خورد. نمي‌توانيم شما را ببريم!» از اين موارد باز هم هست. دو خبرنگار فرانسوي كه در جنگ اخير دو ماه به دست نيروهاي عراقي اسير شده بودند، وقتي آزاد شدند وزير خارجه فرانسه سفرش را به يكي از كشورهاي آمريكاي جنوبي لغو كرد و براي استقبال از آنان به قبرس رفت.
من وقتي از موصل بيرون آمدم موج انفجار شديداً مرا گرفته بود. صبح ساعت د‌َه به دفتر صدا و سيما در سليمانيه رفتم و خودم را معرفي كردم. همان موقع يك بنده خدايي در حال ارسال گزارش درگيري روز گذشته موصل به تهران با بي‌سيم بود. من خودم در اين درگيري حضور داشتم از آن فيلم هم گرفتم. تو مي‌گويي به گفته منابع فلان، بگو به گفته رضا برجي خبرنگار ايراني كه ديروز از مهلكه بيرون انداختنش! به آنها گفتم فلاني هستم الان هم حالم خوب نيست و ضمناً شيميايي هم هستم. ديروز هم در موصل موج انفجار من را گرفته، اجازه بدهيد بيايم داخل و در دفتر چند ساعتي استراحت كنم. اما نشد و آنها اجازه ندادند. من هم جلوي هتل ايستادم و همراه بچه‌هايي كه در بغداد توسط آمريكاييها اسير شده بودند به تهران برگشتيم. خبرهايش در روزنامه‌ها به سرعت چاپ شد. تو بگو يك نفر زنگ زد، حتي يك معاون چهارم و پنجم وزير كه بگويد رضا برجي كي بود؟ شما را آمريكاييها گرفته بودند؟ خب وقتي بقيه مي‌بينند با امثال رضا برجي اين طور برخورد مي‌شود ديگر حاضر نمي‌شوند براي فيلم گرفتن به عراق بروند. آنها با خودشان فكر مي‌كنند وقتي با كساني كه در كشورهاي مختلف، از جنگهاي مختلف فيلم تهيه كرده‌اند و سرشناس‌اند اين طور رفتار مي‌شود پس ما براي چه به عراق برويم؟! البته با همه اين تفاصيل، بچه‌هايي بودند كه مي‌خواستند اما نتوانستند به عراق بروند چون هيچ كس حاضر نشد به آنها پول بدهد. ما هم كه مي‌خواهيم برويم همه به ما مي‌گفتند براي چه مي‌خواهيد برويد، جنگ آمريكا با عراق چه ربطي به ما دارد؟!
اما واقعيت اين است كه آمريكاييها آمدند يك سرزمين اسلامي را اشغال كردند. روز سقوط بغداد ـ به‌رغم اينكه صدام فلان است و بهمان است ـ روز سختي براي من بود چون پايتخت كشوري اسلامي به دست سربازان صليبي فتح شد.
در همين خانة عكاسان ده تن از عكاسان بودند كه مي‌خواستند بروند اما پول نداشتند كه صد دلار بگذارند در جيبشان و به عراق بروند و كسي هم از آنان حمايت نمي‌كرد. روز 29 اسفند آقاي جعفري جلوه پنج هزار دلار به ما رساند و ما توانستيم شاهد سقوط بغداد باشيم. قرار بود چهار نفر آدم با پنج هزار دلار در كشوري غريب سر كنند! يك نفر حتي زنگ نزد كه بپرسد حالتان چطور است؟!
به‌رغم اين مسائل الان هم اگر جايي اتفاقي بيفتد اولين نفري خواهم بود كه به آنجا مي‌روم، چون به آنچه كه امام و آقا مشخص كردند اعتقاد قلبي دارم حتي اگر هيچ كس هم از ما دلجويي نكند. من جانباز 45 ـ 50 درصد هستم؛ يعني يك آدم نصفه كه نصف قدرت بدني و نصف قدرت روحي دارم. حال نمي‌توان از يك آدم نصفه، توقع كار سه آدم را داشت! نمي‌شود. موضوع خريد عكسهاي من به هيئت دولت كشيده شد و تصويب كردند عكسهايم را بخرند. اما من حاضر نشدم عكسهايم را به دولت بدهم و به شهرداري دادم.
در درگيريهاي كشمير، مي‌خواستم با محمد صدري به آنجا بروم اما سفير جمهوري اسلامي گفت: «شما بايد از جنازه من رد شويد و به كشمير برويد. مگر من مي‌گذارم!» آن روزي كه ما به كشمير رسيديم چند سرباز هندي به يك زن مسلمان تجاوز كرده بودند من مي‌خواستم اين خبرها را منعكس كنم. مراودات شما با دولت هند به من ربطي ندارد. آنجا اتفاقاتي در حال وقوع است كه من به عنوان يك خبرنگار مسلمان بايد وارد اين بحران بشوم و خبرها را منعكس كنم. مي‌گفت تو نبايد بروي. بعد به‌رغم مخالفتها، ما رفتيم، در جاهاي مختلف اسارت كشيديم، سيلي خورديم، مجروح شديم و بلاهاي مختلف سرمان آمد؛ اما هر كس خربزه مي‌خورد پاي لرزش هم مي‌نشيند. وقتي دم از انقلاب اسلامي، دم از امام مي‌زنيم بايد پاي همه مسائل آن هم بايستيم.
در فقر و بدبختي خيلي بهتر مي‌توانستم حرف بزنم. الان دهانم بسته شده است. چون تا بخواهم حرفي بزنم مي‌گويند تو كه پولت را گرفتي. من هم مي‌گويم غلط كردم، كاش نمي‌گرفتم، كاش اين كار را نمي‌كردم، كاش در همان فقر و بدبختي مي‌ماندم!
فقط در هتل فلسطين 65 خبرنگار، گزارشگر، عكاس، فيلمبردار و.... فرانسوي حضور داشتند پس ما چرا حضور نداريم؟! ما كه عراق بغل گوشمان است. الان چرا حضور نداريم؟ مگر الان آنجا جنگ نيست؟ مگر آنجا بكش بكش نيست؟ مگر آنجا سوژه نيست؟ پس عكاسهاي ما كجايند؟ چرا بايد در فرانسه تا حالا 50 نمايشگاه عكس از عراق گذاشته شود در حالي كه ايران دو تا هم نگذاشته؟ چرا؟ كسي نرفته، كسي هم نمي‌رود چون مي‌گويد چه كسي از من در عراق حمايت مي‌كند؟ كدام وزارتخانه از من پشتيباني مي‌كند؟ من در كشور بيگانه در بيمارستان بستري شدم، سفارتخانه مطلع هم نشد، مطلع هم شود چه كار مي‌خواهد بكند؟

علاوه بر آن نيازهاي حمايتي و نيازهاي بودجه‌اي و مادي، به نظر شما هنرمند انقلاب اسلامي چه نيازهاي نرم‌افزاري دارد؟

سؤال سختي است. اين موضوع باز هم به روح كلي آن جامعه بر مي‌گردد؛ يعني هنرمند بايد احساس كند كه اين جامعه به يك چيزي نياز دارد، يا به جامعه بقبولاند كه به چيزي نياز داشته باشد. مثلاً در سينما ما معتقديم كه در كنار تفريح بايد پيام هم داشته باشد، ما بايد سطح توقع مردم را بالا ببريم. مثلاً اگر سطح توقع مردم از سريالهاي كمدي بالا برود ديگر كسي به برره نگاه نمي‌كند. پس چه كار بايد كرد؟ پس بايد سطح توقع مردم را پايين بياوريم، دقيقاً همان كاري كه الان در تلويزيون انجام مي‌دهيم.
ما در طول اين چند سال اخير توقع مردم را پايين آورديم به خاطر اينكه اين قدر گفتيم به نقل از خبرگزاري آسوشيتدپرس، به نقل از خبرگزاري رويترز، كه اين احساس در مردم به وجود نمي‌آيد كه چرا نمي‌گويند به نقل از خبرگزاري ايران؟! در اهواز بمب منفجر شده مي‌گويند به نقل از خبرگزاري فرانسه سه نفر دستگير شدند. مسخره نيست؟ وقتي اين گفته مي‌شود كسي اعتراض هم نمي‌كند كه اين مگر در جمهوري اسلامي نيست پس چرا به نقل از فلاني؟

چون مردم اين نياز را احساس نمي‌كنند و هر چه هم گفته شود به نقل از فلان خبرگزاري، كسي نمي‌پرسد چرا خبرگزاري ايرنا، ايسنا و... نه؟!

به اين شرايط عادت داريم، عادت فرهنگي ما، ما را چنين بار آورده است. وقتي سطح توقع فرهنگي جامعه پايين بيايد. هنرمند هم وقتي صحبت كند مردم درك نمي‌كنند در نتيجه مجبور مي‌شود كمي پايين‌تر بيايد.

حضرت امام (ره) مي‌فرمودند كه اگر خميني يكه و تنها در كنار بسيجيان جهان اسلام حمله كند خواب راحت را از چشم جهان‌خواران سلب خواهد كرد، اين بسيجيان جهان اسلام كه بودند و كه هستند؟

مي‌پرسند چگونه است كه بسيجي ره صد ساله را كه عارفان در هشتاد سال طي مي‌كنند يك شبه توانست طي كند؟ چطور شد كه بسيجي موقع نماز، روح از تنش جدا شد و به او اقتدا كرد؟! (يك بسيجي اين موضوع را براي آقاي انصاريان نوشته بود.) قصه اين است، كسي مي‌آيد كنار رودخانه، قبل از اينكه بپرد سردي، گرمي آب را تست مي‌كند. بعد مي‌زند به آب و پنجاه متر آن طرف‌تر از آب بيرون مي‌آيد. يكي اين طوري مي‌رود اما بسيجي شيرجه مي‌زند، نه عمق را نگاه مي‌كند، نه شتاب، نه سردي و نه گرمي آب را. مي‌رود در دل حادثه و وسط آب. او وسط آب، حلاج شد. بسيجي و عارف هر دو حلاج شدند اما او در عرض هشتاد سال، اين در عرض يك شب.
همين الان اگر يك اتفاقي بيفتد همان گردن‌كلفتهاي بسيجي دوباره ظهور مي‌كنند، دوباره مي‌آيند. اما اينجا يك چيزي فرق كرده، آنها بعد از جنگ تجربه خوبي ندارند و درست با آنها برخورد نشد. براي همين فكر مي‌كنند كه چطور بايد بجنگند كه اين برخوردها تكرار نشود؟! اين سؤال در سر آن بسيجي تازه‌اي كه مي‌خواهد به جنگ برود هست اما آن بسيجي كه آن موقع بود، در سرش اين سؤال نبود. اما چون ما شيعه هستيم و زياد هم به نتيجه كار نداريم تكليفمان به ما مي‌گويد كه بايد جلويشان بايستيم و مي‌ايستيم و كاري نداريم كه بعد چه خواهد شد. امام مي‌گفت: «من با شما قرار گذاشته بودم كه تا آخرين سنگر با شما باشم، تا آخرين گلوله با شما باشم، تا آخرين قطره خون باشم. ما با هم قرار گذاشتيم؛ اما امروز پدر پيرتان جام زهر قبول قطع‌نامه را سر مي‌كشد، شما بغضهايتان را در سينه‌هايتان برا‌ي آن روز موعود نگه داريد.»
در حال حاضر ما دو گروه بسيجي داريم: يك دسته آنهايي هستند كه طي اين مدت بغضهاي وحشتناكي در سينه‌هايشان حبس شده و دنبال مفر‌ّي هستند تا تمام عقده‌هايشان را خالي كنند. دسته ديگر بسيجيان هم مثل همان اول هيچ بغضي در سينه ندارند. امام به بسيجيان گفت آن بغضهاي انقلاب را در سينه‌هايتان نگه داريد؛ يعني اگر جنگي در گرفت بسيار وحشتناك‌تر از جنگ اول خواهد بود. هيچ جنگي به عظمت كربلا نيست.
عمليات بسيجيها، عملياتي خواهد شد كه كربلاي پنج در پيش آن هيچ خواهد بود. شهيد رجايي مي‌گفت: «وقتي آخرين گلوله را شليك كرديم تازه جنگ ما شروع مي‌شود، تازه رقص ما شروع مي‌شود. جنگيدن ما را آن موقعي ببينيد كه با دست خالي به طرف تانكها مي‌دويم. آن موقع، جنگيدن را نشان مي‌دهيم. اين بغضي كه در سينة بسيجيها مانده يك بغض انقلابي و شرعي است. همان طوري كه در جنگ صفين، عمار كه شهيد شد، حضرت رسول فرمود هر جنگي كه تو در آن كشته شوي طرف مقابل سپاه باطل است.» عمار كه بغضهاي زيادي در سينه‌اش داشت، در صفين آمد و محور حق شد. يعني گفتند از كجا بفهميم كدام جبهه حق و كدام جبهه باطل است، گفتند يك روايت از حضرت رسول داريم كه عمار نشانه شناخت حق از باطل است. هر كدام از بسيجيها كه از اين بغضها در سينه‌هايشان هست هر جا و در هر لشكري كه باشند، نشانة حق هستند. همين بسيجيهايي كه در خيابان راه مي‌روند، همان جانبازاني كه سالي يك بار هم كسي زنگ خانه‌شان را نمي‌زند، نشانه تمييز دادن حق از باطل مي‌شوند. من اصلاً از آينده نگران نيستم، چون آينده از آن ماست. امام مي‌گفت: «شما سنگرهاي كليدي را فتح مي‌كنيد.» به يقين فتح مي‌كنيد فقط نبايد بترسيد. بترسيم قافيه را مي‌بازيم.

از ميان عكسهايي كه از صحنه‌هاي جنگهاي مختلف داريد، به خصوص جنگهاي جهان اسلام، اگر بخواهيد انتخاب كنيد كدام را نمايان‌ترين تصوير از بيداري اسلامي در دنياي اسلام مي‌بينيد؟

عكسي دارم در بوسني كه مرتضي آويني آن را در سوره چاپ كرد. آن عكس، يك رزمندة بوسنيايي را با موهاي بلندش روي شانه و عينك ذره‌بيني به چشمش نشان مي‌دهد كه روي پيشاني‌اش سر بند «جهاد الله اكبر» را بسته است. مرتضي مي‌گفت: «اين جهاد الله اكبر، تهاجم فرهنگي ما به غرب است، آنها دارند دفاع مي‌كنند در مقابل تهاجم ما، نه اينكه حمله كنند!»
اين شايد نشانه بيداري اسلامي باشد.

 

» نسخه قابل چاپ     » ارسال صفحه برای دوستان

 

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 17718573